ذبيح الله صفا

1001

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

منازعه‌يى كه با حياتى گيلانى داشت از درگاه خانخانان طرد شد و رخت اقامت به « اگره » كشيد و در آنجا ملازمت شاه‌زاده خرم يكى از پسران جلال الدين اكبر اختيار نمود و پس از چندى از اگره روى بكشمير نهاد و از آن پس چنان كه تقى الدين اوحدى گفته بازرگانى پيشه كرد و در هندوستان سيار بود تا بسال 1028 خبر مرگش شايع شد . وى مثنويى بنام محمود و اياز ساخت و بياضى از شاعران پيشين ترتيب داد و مقدمه‌يى بر آن نوشت و آن را « مرشد كامل » ناميد ، و خود نيز ديوانى در پنجهزار بيت از قصيده و ترجيع و غزل و جز آنها داشت كه صاحب ميكده آن را ديده بود . در غزل تتبع شيوهء حافظ مىكرد و با آنكه مايهء كافى از دانش نداشت به يارى طبع خداداد شاعرى نيكو گفتار بود . فخر الزمانى « ساقىنامه ترجيع » او را كه در شانزده بند سروده و در نوع خود زيبا و دلپذير و مقرون بفصاحتست ، نقل كرده و اينك نمودارى را چند بند از آن در اينجا مىآورم : خواهم كه ز خود دور كنم نام و نشان را * تا خدمت شايسته كنم پير مغان را لاى ته خم صاف كنم و آنگه و از وى * شويم ز دل خون‌شده غمهاى جهان را آفت همه‌جا هست مگر در كَنَفِ خُم * در دير مغان راه نباشد حَدَثان را مى نوش و قدح گير كه هم عاقبت كار * ره بر سر آبست جهان گذران را از نشأة خم بهره ندارد دل افلاك * آن شيشه ازين باده نيالوده دهان را خواهم كه فراموش كنم محنت ايام * يك ره بلبم نه سبك آن رطل گران را اى ساقى سرمست بما ده دو سه جامى * كز شوق مى و نغمه گشاييم زبان را ما صاف‌دلان دُردكشِ بزم الَستيم * با نغمه و مى لب بلب و دست بدستيم عمريست كه از نيك و بد خود خبرم نيست * از نغمه گزيرى و ز ساقى گذرم نيست گه دامن خم گيرم و گاهى لب ساقى * در دير جز اين عربده كار دگرم نيست گويند كه در دير مغان گنج ميى هست * زين وسوسه‌ها هيچ به از ترك سرم نيست دل دارم اگر كيسه تهى ماند چه باكست * قلب سيهم هست اگر سيم و زرم نيست ديريست كه از دير نرفتم بگلستان * جز عارض ساقى چمنى در نظرم نيست